ذكر حضرت رسول :
اي حبيب ذات سرمد ، يا محمد يا نبي
جلوه گاه رب اعلي ، در سماواتي و ارضي
در سما نام تو احمد در بر كرّ و بيان
با خدايت همنشيني در مناجات شبت
اي جمال بي مثالت بهترين تمثال حق
جايگاهت برتر از عرض خداي لامكان
ورد جمع قدسيان در آسمان اسماء تو
لحظهاي با تو بودن بر تمام كائنات
هركه مُهر عشق تو در سينهي او حك نشد
مظهر اسماء حُسني ، اولين مرآت ذات
در مسير سير سالك در تقربگاه عشق
آينه دار تمام جلوه هاي ايزدي
در عبادتگاه هستي ، درنيايش از ازل
اي رسول آخرين و اي وجود اولين
اي وجود لامُحَدَّد وجه ايزد يا نبي
اي تجلي فروغ حيّ سرمد يا نبي
در زمين نام تو خوانند: يا محمد يا نبي
با تو نجوا مي كند دادار امجد يا نبي
هرچه زيبايي ز رخسار تو خيزد يا نبي
جز تو كس را كي سزا اين جا و مسند يا نبي
جملهي حور و ملك ذكر تو گويد يا نبي
در تبرك ، برترين اوقات اسعد يا نبي
مي شود در محضر قرب خدا رد يا نبي
اي صفات آسماني تو بي حد يا نبي
خاك پايت آخرين ميقات و مقصد يا نبي
چون تو كِي باشد تجليِ مجدد يا نبي
اي يگانه عابد حق ، كنج معبد يا نبي
گفته اي شد حب حيدر دين احمد ، يا نبي
آفرينش جلوهاي از نور يار
هرچه باشد غير وجهاش فاني است
وجه حق وجه تماشايي دوست
عكس رويش درميان جام ماند
روزگاري صحبتي از دل نبود
او يگانه بود و اين عالم نبود
چون خداي خلق مشيّت مي نمود
در مُحاق علم خود مي آفريد
بعد از آن عشق آمد و معنا گرفت
چهارده نوري كه خود خلقت نمود
گفت كار خلق عالم با شماست
خلقت عرش و مَلَك ، هفت آسمان
جملهي افلاك و هم لوح و قلم
هر دو عالم جمله از نور خداست
مصطفي نامي كه اسم اعظم است
يا محمد اين جهان آيينه ات
قلب مستان بر جمالت مبتلاست
هرچه دل باشد تمامي مال توست
عشق در خال لبت مأوا نمود
بس كه خال هاشمي ات دلرباست
دعوتي كرد و به عرش خود بخواند
از رهت جامانده بال جبرئيل
من نمي دانم چه گفته يار تو
گوشه اي گفتي در آن ناجيته
درمناجاتش تو را خواند خدا
گفته با تو آن كه نورش منجلي است
او كه هر دو مي شناسيمش به راز
تا ابد پيچيده در عرش عُلاست
آمده از او و سويش ره سپار
آنچه مي ماند همه رحماني است
عالم هستي همه نقشي از اوست
جام دل با نقش او آرام ماند
عشق و مهر و عاشقي حاصل نبود
حرفي از اين عالم و آدم نبود
خود به علمش عزم خلقت مي نمود
چهارده نور از وجودش شد پديد
كار عشق و عاشقي بالا گرفت
عاشق آنها شد آن رب ودود
هرچه آيد از شما آن از خداست
خلقت مُلك زمين و روح و جان
اين همه آمد پديدار از عدم
جلوه گاه نور ايزد مصطفاست
قلب او عرش خداي عالم است
دل اسير و عاشق ديرينه ات
گر نباشي دل متاعي بي بهاست
دل اسير عشق تو با آل توست
بعد از آن نام تو را هر لب سرود
عاشق ديدار رخسارت خداست
جز تو در بزم الهي كس نماند
خود تو بودي و خداوند جليل
از چه رازي گفته در ديدار تو
آن كه حق نجوا كند با قلب او
يا اباالقاسم محمد مصطفي
رمز من با تو هميشه يا علي است
معني قد قامت اهل نماز
هركه باشد حيدري با مصطفاست
تجلي گاه ايزدي
روزگاري آسمان بي نور بود
از گل و بستان بهاران رخت بست
كهكشان ها بود اما بي فروغ
آسمان بي بهره از سيماي مهر
باد پاييزي مقيم گلستان
هركجا پژمرده باغ ياس ها
خم شده از غم سر نيلوفران
دست ها آغشته با خوناب بود
آب ناياب و زمين يكسر كوير
پستي و فقر و جنون مشهود بود
هر كسي معبود خود را يافته
گشته در بند خرافه ، فهم ها
يك كلام اين كه جهان خرم نبود
قلب ها در سينه غم سوخته
تا بيايد دلبري از آسمان
روزگاران روز و شب در انتظار
تا جمالش قبله از ساقي رسيد
دست رحمت آسمان را باز كرد
دلبري آمد كه دل ها را ربود
بهر او هستي به پا شد از عدم
گردش چشمان او حكم قضا
خاك پايش سرمه ناهيد و مهر
از برايش سرمه ناهيد و مهر
از برايش خلقت افلاك شد
درك او بر قدسيان هم راز بود
آمد و شام سياهي شد سحر
از جمالش دلبران رفته ز هوش
تيرمژگانش به قلب جان نشست
السلام اي جلوه حي مبين
اي وجود ذي وجود سرمدي
بر صفات بي بديلت السلام
دلبرا بر خاك پايت السلام
دم به دم بر روي نيكويت سلام
اي سرود عشق بر لعل وجود
تو وجودي و همه جز تو عدم
هر قسم خورده خدايت دركتاب
نور هستي و خلايق آينه
مام گيتي كي بزايد اين چنين
خلقتت اعجاز حي ذوالجلال
جمله زيبارخان شاگرد تو
عالمي همچون زليخا واله ات
نور از رخساره ات پرتو گرفت
بودي آن دوران كه اين عالم نبود
چون خدا شد عاشق ذات خودش
از صفات حق همه آيينه اي
چون خدايت سوي تو كرده نگه
چهارده نوري كه از نور تو بود
عكس روي تو فتاده بين جام
هركجا ساقي ، نمودي غمزه اي
چون به هر سويي نظر اندختي
هرچه بود اما همه بود از خدا
جمله اسماء ذات حق تويي
اي كه خورشيد ، حديث تو گواه
گفته اي چون اختران فرقدين
پنج تن از نور تو تكميل شد
ليك باشد محور جمع همه
نور از هستي عالم دور بود
مهر و مه در هاله ماتم نشست
زندگي جاري ولي پوچ و دروغ
بود اما دور در اوج سپهر
يك شقايق هم نروييده در آن
حبس كنج سينه ها احساس ها
گورها گهواره هاي دختران
جام ها پرگشته از مرداب بود
دشت ها پر از علف هاي حقير
سنگ ها جاي خدا مسجود بود
در خيال از رشته اي خود تافته
عقل ها در سلطه اي از وهم ها
عشق در نسل بني آدم نبود
ديده ها روسوي بالا دوخته
عالم پيرانه سرگردد جوان
تا عيان گردد رخ دلجوي يار
از تجلي اش جهان زيبا شود
فصل عشق و شور و مشتاقي رسيد
قلب ها از سينه ها پرواز كزد
چشمه سار هستي واصل وجود
صفحه عالم چو لوح و او قلم
خواست هايش يك بهيك امر خدا
هر نگاهش چشمه اميد و مهر
كمترين توصيف او لولاك شد
لحظه لحظه عمر او اعجاز بود
بر خلايق خلقتش فخر بشر
آتش آتش پرستان شد خموش
طاق ابرو طاق كسري را شكست
يا محمد رحمة للعالمين
اي تجلي گاه ذات ايزدي
بر جمال بس جميلت السلام
بر رخ ايزد نمايت السلام
مه جبين بر طاق ابرويت سلام
علت خلق همه بود و نبود
نام تو مقصود نون والقلم
بر تو دارد اي گل هستي خطاب
اي نگار بي بديل آمنه
دلبري ناز آفرين و نازنين
از تجلي تو پيدا شد جمال
يوسف و صدها چو يوسف گرد تو
همچو مه هستي و گيتي هاله ات
هرچه دارد اين جهان از تو گرفت
حرفي از اين عالم و آدم نبود
آفريدت همچو مرآت خودش
گويي از روز ازل ديرينه اي
شد فروغ نور رويت چهارده
با شما حق خلقت هستي نمود
آفرينش اين چنين گشته تمام
گشته خلق جلوه هاي تازه اي
آفريدي ساختي پرداختي